الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )
207
الخصال ( فارسى )
تو ميشوم و باج به تو مىدهم معاويه جوابى نداشت كه به او بدهد اين موضوع خاطرش را ناراحت كرده و مرا فرستاده كه آن مسائل را از شما بپرسم . امير المؤمنين ( ع ) فرمود خدا زادهء هند جگر خوار را بكشد چه اندازه خودش و همراهانش گمراه و كورند به خدا كنيزى را آزاد كرد و نميفهميد كه چگونه با او ازدواج كند خدا ميان من و اين امت حكم باشد رحم مرا قطع كردند و روزگار مرا ضايع كردند و حق مرا بردند و مقام بلند مرا پست كردند . اى قنبر امام حسن و امام حسين و محمد را نزد من بياور . آقازادهها حاضر شدند ، فرمود : اى مرد شامى اين دو تن پسران رسول خدايند و اين يكى پسر منست از هر كدام ميخواهى مسائل خود را بپرس گفت از اين صاحب گيسوان بلند ميپرسم . مقصودش امام حسن ( ع ) بود در اين وقت امام حسن ( ع ) جوان بود و به او فرمود هر چه خواهى از من بپرس مرد شامى گفت ميان حق و باطل چه اندازه است ؟ ميان آسمان و زمين چه اندازه است ؟ قوس و قزح چيست ؟ چشمهاى كه ارواح مشركان در آن مأوى ميكنند كجا است ؟ چشمهاى كه ارواح مؤمنان در آن مأوى ميكنند كجاست ؟ مؤنث چيست ؟ ده چيزى كه هر كدام از ديگرى سختتر است چيست و كدامند ؟ امام حسن ( ع ) فرمود ميان حق و باطل چهار انگشت است هر چه را خودت ديدى حق است ولى آنچه را بشنوى ممكن است بيشتر آن باطل باشد . شامى گفت يا ابن رسول اللَّه ( ص ) درست فرمودى . فرمود فاصله ميان آسمان و زمين دعاى ستمديده و مد بصر است هر كس جز اين گويد دروغش بشمار . گفت يا ابن رسول اللَّه ( ص ) درست فرمودى . فرمود ميان مشرق و مغرب يك روز گردش آفتاب